پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود نوعی دیگر از دیوانگی است

This is a poem

Slow Dance

This is a poem
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem.

It is quite the poem. Please pass it on.

This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York Hospital

It was sent
by

a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.

SLOW DANCE

Have you ever
watched kids

On a merry-go-round?

Or listened to
the rain

Slapping on the ground?

Ever followed a
butterfly's erratic flight?

Or gazed at the sun into the fading
night?

You better slow down.

Don't dance so
fast.

Time is short.

The music won't
last


Do you run through each day

On the
fly?

When you ask How are you?

Do you hear the
reply?

When the day is done

Do you lie in your
bed

With the next hundred chores

Running through
your head?

You'd better slow down

Don't dance so
fast.

Time is short.

The music won't
last.

Ever told your child,

We'll do it
tomorrow?

And in your haste,

Not see
his

sorrow?

Ever lost touch,

Let a good
friendship die

Cause you never had time

To call
and say,'Hi'

You'd better slow down.

Don't dance
so fast.

Time is short.

The music won't
last.

When you run so fast to get somewhere

You
miss half the fun of getting there.

When you worry and hurry
through your day,

It is like an unopened
gift......

Thrown away.

Life is not a
race.

Do take it slower

Hear the
music

Before the song is over.


FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL
COUNT.

Dear All: PLEASE pass this mail on to everyone you know -
even to those you don't know! It is the request of a special girl who will
soon
leave this world due to cancer.

This young girl has 6 months left
to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling
everyone to
live their life to the fullest, since she never will.

She'll
never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a
family of her own.

By you sending this to as many people as
possible, you can give her and her family a little hope, because with every
name
that this is sent to, The American Cancer Society will donate 3 cents per
name
to her treatment and recovery plan. One guy sent this to 500 people! So I
know
that we can at least send it to 5 or 6. It's
not even your money, just
your time!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 4:8  توسط doktormoremo  | 

ای وای چراغ دارد سبز میشود.خدایا خواهرم!خدایا بی بی

به بی خوابترین کودک شهرم.

       پشت چراغ قرمز نوسان سریع قلب کودک غم انگیز ترین سمفونی زندگی است.

آی شکلات،شکلات دارم.آهای آقا!از من شکلات میخرید؟همین چند تا مانده.از من خرید کنید، شاید بتوانم برای چشمهای بیمار بی بی کاری بکنم.راستی آقا!شما روزها به چه چیزی نگاه میکنید که چشمهایتان اینقدر براق است؟نرخ زندگی در محله ی شما چقدر است؟بی بی میگوید ما نرخ زندگی را به بهای سگ دوهای ابدیمان میپردازیم.اما مهم نیست،ما از سگها خوشبخت تریم،آخر شبها بی بی برای ما قصه ی مرغ تخم طلا را میگوید تا خوابمان ببرد.من اما رنگ طلایی را دوست ندارم،من فقط رنگ گونه های گُل انداخته ی خواهرم را دوست دارم.ای وای خواهرم!خانوم!از من شکلات بخرید،قول داده ام روسری گُل داری را که دیده است برایش بخرم،شاید صورت رنگ پریده اش باز شود.چقدر چراغ قرمز خوب است!آدم میتواند رفتار بچه های شیک پوش شهر را داخل ماشین نگاه کند.میتوانم یاد بگیرم که چگونه میشود بطری کوکا را مؤدب تا به انتها سر کشید.از من خرید کنید،دیگر توانی برای فریاد زدن ندارم.ببینم خانوم،شما از کجا انرژی می آورید؟دوستی دارم که چندین چهار راه بالا تر کار میکند.او میگوید در یکی از ماشینها دخترانی را دیده است که از کلاس انرژی درمانی خود تعریف میکرده اند.او میگوید آنها گاه و بیگاه چاکراههای خود را باز میکنند .او میخواست بداند چاکراه چیست.من تا به حال چاکراه از نزدیک ندیده ام اما میدانم با پول همه چیز را میشود باز کرد چه رسد به چاکراه چند دختر جوان دم بخت را.چقدر چاکراه بسته خوب است،کاش کسی میتوانست چاکراه معده ی من را ببندد آنوقت دیگر گرسنه ام نمیشد.آخر اگر گرسنه ام نشود راحت تر میتوانم دنبال ماشین شما بدوم.امسال میخواهم به مدرسه بروم،شاید آنجا کسی به من بگوید چرا خانه ی عدالت بالای شهر است.

ای وای چراغ دارد سبز میشود.خدایا خواهرم!خدایا بی بی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 5:4  توسط doktormoremo  | 

حالا تمام وجود من شده بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتن .....

شبانه

 

وه ! چه شب های سحر سوخته

 

من

 

خسته

 

در بستر بی خوابی خویش

 

 درِ بی پاسخ ویرانه هر خاطره را کز تو در آن یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

 

 

کس نپرسید ز کوبنده و لیک

 

با صدای تو که می پیچد در خاطر من :

 

" – کیست کوبنده در ؟ "

 

 

هیچ در باز نشد

 

تاخطوط گم و رویایی رخسار تو را

 

بازیابم من یک بار دگر....

 

آه ! تنها همه جا، از تک تاریک ، فراموشی کور

 

سوی من داد آواز

 

پاسخی کوته و سرد :

 

"- مُرد دلبند تو ، مَرد !"

 

 

راست است این سخنان:

 

من چنان آینه وار

 

در نظرگاه تو استادم پاک

 

که چو رفتی ز برم

 

چیزی از ماحصل عشق تو برجای نماند

 

در خیال و نظرم

 

غیر اندوهی در دل ، غیرنامی به زبان

 

جز خطوط گم و ناپیدایی

 

در رسوب غم روزان وشبان .....

 

 

لیک از ین فاجعه ناباور

 

با غریوی که

 

ز دیدار بناهنگامت

 

ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من

 

در دل آینه

 

باز

 

سایه می گیرد رنگ

 

در اتاق تاریک

 

شبحی می کشد از پنجره سر

 

در اجاق خاموش

 

شعله یی می جهد از خاکستر

 

من درین بستر بی خوابی راز

 

نقش رویایی رخسار تو می جویم باز

 

 

با همه چشم ترا می جویم

 

با همه شوق ترا میخواهم

 

زیر لب بار ترا میخوانم

 

دایم آهسته به نام

 

 

ای مسیحا!

 

اینک!

 

مرده یی در دل تابوت تکان میخورد آرام آرام....

 

 

                    

                                               احمد شاملو

 

 

: عشق یعنی ...



ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز قلب زیبای تو نیست
 
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
 
عشق یعنی مهر بی اما و اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
 
عشق یعنی دل تپیدن بهر تو
عشق یعنی جان من به قربان تو
 
عشق یعنی خواندن از چشمان تو
حرف های دل بدون گفتگو
 
عشق یعنی مستی از چشمان تو
بی لب و بی جرعه و بی  می و بی سبو
 
گاه چشم بدر و ابروی هلال
چهره ی مهتابی تو در خیال
 
عشق من ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان و ستون زندگی
 
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
 
عشق یعنی یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان بهار  ،   با وجود یک گلبهار
 
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت
عشق یعنی ، تاب آخرین برگ درخت
 
عشق یعنی روح را آراستن
به خاطر یارت بیشمار افتادن و بر خاستن
 
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
 
عشق یعنی مهربانی در عمل
شیرینی زندگی به مانند کندوی عسل
 
عشق یعنی نعمت مهربانی داشتن
قدرت درک آسمانی داشتن
 
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
 
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن صورت یار در ماه زیبا
 
عشق ، آزادی و رهایی و ایمینی
عشق ، زیبایی و زلالی و روشنایی
 
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی دریا شده
 
عشق یعنی بره ای آزاد و شاد
عشق یعنی قصابی بدون تیغ تیز
 
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
 
عشق یعنی برگ روی شاخه ها
عشق یعنی گل به روی شاخه ها
 
عشق یعنی آسمان آبی دور از غبار
چشمک یک اختر دنباله دار
 
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
 
 
جز کمند چشم و زلف وا بروان تو
عشق زنجیری ندارد درمیان
 
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
 
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان کوی عشق باش
 
عشق یعنی ، گاه بر بی احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام
 
عاشق را دیدی خودت را خاک کن
سینه ات را در حضورش چاک کن
 
عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت یارت کن عزیز
 
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
 
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نا مردی نکن
 
لاف مردی میزنی مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش
 
دین نداری عاشقی آزاده شو
هر چه میروی افتاده شو
 
عشق یعنی ظاهری باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا
 
عشق یعنی آن چنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
 
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
 
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی شدن روی زمین
 
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
 
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ممکن شود
 
در جهان هر کار خوب و ماندنی ست
رد پای عشق در او دیدنیست
 
عشق یعنی دوستی تا حد مرگ
عشق یعنی له شدن مثل یه برگ
 
عشق یعنی خاطراتی خوب و خوش
آرزویی در خواب خوش
آرزویی  ماورای  این زمین
 
عشق یعنی شورش آلاله ها
عشق یعنی خواهش پروانه ها
 
عشق یعنی تشنگی باغها
عشق یعنی بارش احساس ها
 
عاشقی یعنی اسیردل شدن
با هزاران درد و غم یکی شدن
 
عاشقی یعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشین گل شدن
 
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
وارد دنیای رویاها شدن
 
عاشقی یعنی تحمل ، انتظار
مثل ماه آسمان تنها شدن
 
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر ز گهر های دریایی شدن

 

 

 

 

کدامین گناه باید از یاد بردش ، آنکه روزی همه وجودش مفهومي بجز تو نبود  ، او

 

که همش تو بودی و بس..... آخر به کدامين محکمه چنين حکمی صادر شد ؟ رای که مهرباطل بر 

 

 باورهايت ، آرزوهايت  ،پندارهايت زد .

 

آه ای خدا به کدامین قبله مي پرستيدنت آنانيکه  زوال را بر تکه تکه روح و جان من

 

نقش بستند ، ای خدا گناهکار منم یا این قوم دون ؟

 

حالا تمام وجود من شده بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتن .....

 

 

چه غم انگيز است

عمر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 10:33  توسط doktormoremo  | 

با شکستهایم به پیش میتازم

 

 

بشکن طلسم حادثه را


بشکن


 مهر سکوت از لب خود بردار


 منشین به چاهسار فراموشی
 بسپار گام خویش به ره
 بسپار
 تکرار کن حماسه خود تکرار


چندان سرود سوگ


چه می خوانی ؟


 نتوان نشست در دل غم نتوان
 از دیده سیل اشک چه می رانی ؟
سهرابمرده راست غمی سنگین
اما
غمی که افکند از پا نیست
برخیز
 رخش سرکش خود زین کن
 امید نوشداروی تو از کیست ؟
سهرابمردهای و غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
 چشم وفا و مهر نباید داشت
 ای گرد دردمند ز بی دردان
 افراسیاب خون سیاوش ریخت
 بیژن به دست خصم به چاه افتاد
کو گردی تو ای همه تن خاموش
 کو مردی تو ای همه جان ناشاد


اسفندیار را چه کنی تمکین ؟


 این پرغرور مانده به بند من
تیر گزین خود به کمان بگذار
 پیکان به چشم خیره سرش بشکن
چاه شغاد مایه مرگ توست
 از دست خویش بر تو گزند اید
 خویشی که هست مایه مرگ خویش
 باید شکست جان و تنش باید
گیرم که آب رفته به جوی اید
با آبروی رفته چه باید کرد ؟
سیماب صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت


 برخیز و خواب را


 برخیز و باز روشنی آفتاب را

 

 

 

 

گاندی

 

پای در زنجیر . پرواز میکنم
با غمهای درون اوج میگیرم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشکهایم سفر میکنم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشکهایم سفر میکنم
با صلیبم به قله قلب انسان صعود میکنم
با صلیبم به قله قلب انسان صعود میکنم
با صلیبم به قله قلب انسان صعود میکنم
ای خداوند . ای خداوند
بگذار تا صلیبم را بستایند
پای در زنجیر . پرواز میکنم
با غمهای درون اوج میگیرم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشکهایم سفر میکنم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشکهایم سفر میکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:33  توسط doktormoremo  | 

بيچاره كبوتر اوهام من

كبوتر احساس

تابگذرد از خيال من

هجوم وحشى سرسام تو

بى آب و دانه مى ماند كبوتر اوهام من

و برگرد نمى شود گفت

به سال هاى شباب

به شب هاى رونق غرور

به روز هاى بارش شوق

به لحظه هاى شيرين اسارت هولناك من

                                              در مخوف قلعهء احتياج تو

ديريست قرارم ساكن نمى شود

                                     نمى دانى ؟

كش امده اند

               سال ها

                             ماه ها

                                    هفته ها

                                        روز ها

                                            ساعت ها

                                                 دقيقه ها

                                                      ثانيه ها

                                                               آ    آ   آ 

و كبوتر هنوز ...

ولم نمى كنند هجوم لحظه ها

چه جنگل لذيز مخوف هولناكى ست انتظار

و تنهائى ممتد سكوت من

                                در بارش يكريز احتراق تو

اين سال هاى تو در توى بن بست

پنجره هاى بى رمق

امانم را كه نه   

سلسله هاى اعصابم را نشانه رفته اند

من از تير باران احساس سخن مى گويم

از قتل عام اعصاب در احساس يك بشر

من از تجاوز وحشتناك غرور قاتلى سخن مى گويم كه سال هاست

به لاشه ء حس كبوتر نيز شليك مى كند

چقدر ديوار بى اعتنائيت بلند است (چون قلعهء اسارت من )

قاتل كوجك نازنين

ديوارى كه مرا در اسارت خويش

به كشتار فجيع لحظه ها كشيد

ببين

دارد بنيك مى زند حس يك محبوس

صداى شليك مى آيد

دوباره هجوم وحشى سرسام توست

 

            بيچاره كبوتر اوهام من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 5:58  توسط doktormoremo  | 

البته نه با آن جوان بلکه با پستچي!

دختري زيبا خواستگاري سمج داشت

 هرچه دختر به خواستگار خود جواب رد مي داد

پسر دست بردار نبود و اصرار مي کرد


پسر براي آنکه دل دختر جوان را به دست آورد

 و جواب بله را هرچه زودتر بگيرد

 هر روز براي او نامه اي عاشقانه مي نوشت


و با گل و هداياي زيبا به خانه دختر پست مي کرد


اين خواستگاري عجيب و نادر سه ماه ادامه داشت

تا آنکه دختر بالاخره تصميم گرفت ازدواج کند

 البته نه با آن جوان بلکه با پستچي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 4:22  توسط doktormoremo  | 

و رفتی ... زودتر از تمام رویاهای مشترکمان...


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:34  توسط doktormoremo  | 

مي توان فهميد كه اگر اندكي فهم ترا همراهي كند

عصيان مي كنم ،

طغيان نيز،

آشوب مي كنم  و ويران.

به خون مي كشم

دل هايي كه به خود دل بسته اند.

به خون مي كشم

اشک ها

درد ها

عذابي كه

هيچ چيز

هيچ كس

هيچ جا

با هيچ تواني

درك نخواهد كرد

عصيانم را

دردم را

طغيانم را

به خون خواهم كشيد

تو را

خودم را

و هيچ كس را

از اين طغيان

اماني نيست

فرار كنيد

تا راهي هست

تا دري باز است

فرار كنيد

من به جنون رسيده ام

به خون!

 

 

 

 

 

 

 

 

هشدار

خاك خشكيده زمين نا آباد

آب اين قطره نا پيدا

رود ماسيده به لب تشنگي صخره رود

و سما بي باران  چون نگاهي كه هر لحظه دل ريش

به تماشاگه رندان ببرد

مي دهد هشدار اين زمين خشك

و مي خواند همه مستان سحر را به نماز

ليك خاموش گذر مي كند از دريا

چه دريايي خشك هم چو لبان مادر پير زمين

و يكي نيست بگويد به ما

كه گناه زان كيست

چه كسي مي داند كه خدا كرده رها اين دل تنها را

كنون هيچ كس باور ندارد درد تنهايي من

مي دهد هشدارم اين همه دربه دري

تا نگويم به كس ز چه رو مست شده اين دل سرگردان

مي توان فهميد كه اگر اندكي فهم ترا همراهي كند

كه چرا مرد خراب مي دهد هشدار

تا بگويد كه جهان پست ترين و زمان بدترين گشته

و كسي نيست كه مرا راه ببرد

تا رسانم خود را به ديار مستان

همان جا كه لبان خشك زمين مادر درد من است

و مرا باكي نيست

 زين همه نامردي

كه زمان با من بي كس و تنها نمود

و شدم خسته ترين

زين همه هشدار كه خدا داد و من هيچ نفهميدم

و من هيچ نفهميدم
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 6:36  توسط doktormoremo  | 

بدان در حجم رویاها من آن بانوی احساسم

نه!نرو!صبر كن

قرارمان اين نبود

بايد سكه بيندازيم

اگر شير آمد:ترديد نكن كه دوستت دارم

اگر خط آمد:مطمن باش دوستدارت هستم

... صبر كن سكه بيندازيم

اگر دوستت نداشتم... آن وقت برو!

 

 

 

 

مي بيني؟ همه چيز مي گذرد:

آب ثانيه روز عمر...

اما

عشق مي ماند در:قلب من

در: تاروپود اين زندگي

 

 

پرچین راز

رازهای شکفته در پرچین حرفهایم

پوچ در پوچ خیالی که پر از خالی بود

قلم و عشق و دو خط شعر که تکراری بود

غزلم خط به خط انگار در آتش می سوخت

در همان فصل که پاییز برایش کم بود

همه جا  بوی نم انگار که بارانی بود

چشم هایی که پر از قصه ی تنهایی بود

چشم هایی که پر از اشک و کمی دلهره بود

و دلی پاک که در خاطره ها گم شده بود

همه جا مست هوای گل شب بو شده بود

دل من کاش به یک پنجره راضی شده بود

دل من در دل زندان غمش سوخته بود

مثل پروانه نه انگار که مجنون شده بود

من و یک عمر سکوتی که سراپا غم بود

و غباری که برایش تن این آینه ها هم کم بود

باز هم عشق نه این قصه ی ویرانی بود

پوچ در پوچ خیالی که پر از واهی  بود

 

قفس ، میله ها ،تو  زندانی .. هوای تازه ر ابرای چه می خواهی ؟

کبوتری خسته می رسد برای دعا.. برای آب و دانه ای به راه خدا

تو چشم انتظار هر نامه ... پرنده باز هم آمده بی نامه

و چشم هایی که خسته از اشک است .... و قلبی که شبها برای تو درد است 

ــ : همین گونه باش خالی ، در این هجوم های تنهایی    

ــ : زمین می خوری آخر ای دختر خیالهای رویایی             

ــ:تو خورشید شبهای شعری میان سکوت                      

ــ:ببین تو نفس می کشی در میان قفس ها و دود            

نفس های من با نگاهای تو ... گره خورده زندان من با نفس های تو

شبی پر ستاره پر از شور و شوق .... پر از عشق آدم به گلهای سرخ

تو چشمت به دریا قسم خورده بود .... مرا چشم تو در قفس کرده بود  

هوا را ، نفس را ، زمین را ، .... تو را .... مرا در خیال خودش خواب کرده بود  

اگر خوابم تو بیدارم نکن بانوی رویایم              

خیال و خوابهایم را نزن بر هم پری دشت رویایم    

شکوه چشم تو رنگین تر از دریا ... بیا دریا بیا من قایقی بی سرنشین دارم    

از این دنیای پوشالی پر از رنگ و پریشانی منم در خواب دنیایی پر از گلهای شیدایی

پر پرواز را دیدین سرود عشق را خواندن ...  منم در اوج دنیایی که می نازد به طنازی

هجوم گرم  چشمت را بدست یاس می دادم ... تمام  خستگی هایم بدست باد می دادم

اگر در خواب و رویایم بدان عاشقتر از یاسم

بدان در حجم رویاها من آن بانوی احساسم

قفس در چشم تو بود و منم در خواب چشمانت

کسی در خواب می گوید اسیر عشق و شیدایم  

قفس را از تو می خواهم .... نفس را از تو  می خواهم

من این زندان زیبا را به جان و دل خریدارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:1  توسط doktormoremo  | 

دلم وحشیانه آرزو می کرد که به خاطر عشق یک جوان، هر چه قدر هم وامانده، بطپد!

نامه ی یک دختر زشت به پروردگار

پروردگارا! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد می کند...

 

به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند، همین حالا که این نامه را به تو می نویسم آن قدر احساس بیبختی می کنم که تصورش، حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی، امکان ناپذیر است ...

 

میدانی خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده ی یک امر تصادفی است...

 

مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟.. نه، خدا! به خدا نیست...

 

بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود، جوانی زیبا را خرید... نتیجه ی این معامله ی وحشتناک من بودم!... بخت سیاه من حتی آن قدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده ی زیبایی پدرم باشد... هنگامی که در 9 سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم، به چشم خود دیدم که چهره ام چرک نویس از یاد رفته ایست از چهره ی وحشت انگیز مادرم!...

 

سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی، همرا با دارایی خیلی از ثروتمندان، ثروت مادرم را هم برد و همراه با ثروت مادرم، پدرم را...

 

تا آن زمان، علی رغم چهره ی زشتی که داشتم، زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود، که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها هنگامی که فقر سایه نامیمون خود را بر چهره ی زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم!...

 

در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم ... چه شاگرد اول بدبختی! شب و روز سروکارم با کتاب بود ... همه ی تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم، زهی تلاش بیهوده!

 

دوران بلوغم بود ... همه ی سلولهای بدن درمانده ام از من و احساسات من، من و احساسات متقابلی می خواستند ...

 

دلم وحشیانه آرزو می کرد که به خاطر عشق یک جوان، هر چه قدر هم وامانده، بطپد!

 

نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن، در زیر دلم یک لرزش خفیف و سکر آور، وجودم را به رقص آورد...

 

می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله ی شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه ی عشق من می بود.

 

دلم می خواست از ماورای نفرت اجتناب ناپذیری که زاییده ی چهره ی نفرت انگیز من بود، جوانی از جوانان روزگار، دلم را میدید... و میدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.

 

در اینجا! در این دوران ظاهر بین ظاهر بین ظاهر پرست، دل صاحبدلان را آشنایی نیست...

 

به رغم آرزویی که داشتم هر گونه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت، نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست ...

تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها به خاطر آرامش دلم، چقدر دلم را گول زدم ... همه شب، هر شب به او - بدل بی کسم- قول می دادم که فردا ... مونسی برایش خواهم یافت ...

 

و هر روز، همه روز، به امید پیدا کردن قلبی آشنا نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود...

 

آه! ای سرنوشت الم بار! ... ای زندگی مطرود؟...

 

در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم، هر کجا بودم این زمزمه ی خانمان سوز به گوشم رسید

 

دختر خوبی است ... بی نهایت خوب! ... اما ... افسوس که ... زیبا نیست! هیچ زیبا نیست

 

تنها تو میدانی خدا، که شنیدن این چنین زمزمه ی اندوه بار برای دختری که از زیبایی محروم است. چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است و این، پروردگارا! به عدالت سوگند که ... شوخی نیست، شعر نیست، تراژدی خلقت است! تراژدی زندگیست!... خداوندگارا! اشتباه می کنم. این طور نیست؟!

 

هیجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید ... بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم این کار را بکنم ... مادرم میل داشت این کار ار بکنم ... مادرم میل داشت که تکلیف آینده ی من هر چه زودتر تعیین شود! آینده؟ چه آینده؟ کدام آینده؟ مشتی موی کز کرده، یک جفت دست کج و معوج نازک، یک بینی پهن تو سری خورده، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی هیچ، و یک زندگی پوچ، چه آینده ای می توانسته داشته باشند؟ جز حسرت سینه سوز ... عزلت شباب شکن ... اشک ... اشک پنهانی

 

نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بد تر از همه چیز، استخوان هایم را آب می کرد ... هیچ دلم نمی خواست قابل ترحم باشم ... اما ... مگر با خواستن دلم بود؟ ... قابل ترحم بودم. علتش هم خیلی ساده بود نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بهرم ... و نه ... آه خداوندا درباره ی زیبایی دیگر چه بگویم!

 

با خاطری نگران، خاطری بی نهایت نگران و آشفته برای تسلی دل تسلی ناپذیر به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته هاج و واج ماندم و سوختم ... و در عزای مرگ جان خراش گوریوی واژگون بخت، چه فلسفه های وحشتناک که درباره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از چرم ساغری به الزاک اندوختم ...

 

با حافظ شیراز بر تارک افلاک به فرشتگان سرگشته، هم پیاله شدم ... در اطاق ماتم زده ام چه شاعتها که به خاطر قهرمان (اطاق شماره ی 6) چخوف گریستم ... مدتها دیکنز دوش به دوش داستایوسکی دل در هم شکسته ام را با آتش آشیان سوز قهرمان تیره روزشان، کباب کردند و پهلوانان یأس آفرین (کافکا) آخرین ستون امیدم را به سر زندگی نومیدم، خراب کردند.

 

خداوندا! دیگر چه بگویم چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف و پیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا اینکه ... یک بار احساس استخوان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد. یک وقت عملا دیدم که دارم پیر می شو و هنوز جای پای مردی در بی کران بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام، پیدا نیست! ...

 

تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است و نویسنده است در من به وجود آمد ... چون یک باره به خاطرم آمد که این انسانهای معروف، که ظاهرا خدای معنویات هستند. هرگز صمیمانه درباره ی تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیباییی ظاهر است نگریسته اند! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختر زشت رؤیا چون من شده باشد و اگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند، پایه اش بر اساس ترحم بوده نه محبت! ترحم! ترحم! ...

 

آری! خداوندا! قلب هیچ کس نباید به خاطر من، به خاطر قلب من، بطپد، برای این که اصلا نیستم! نه، خدا! خدا، منهای زیبایی مفهوم زن چیست؟ من چیستم؟ در حیرتم پروردگارا! مگر هنگام آمدن من، این حقیقت برای تو آشکار نبود؟ مرا چرا آفریدی؟ برای چه؟ برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز زشتی این منبع تیره بختی زندگی تیره بهت من نداشتی؟!

 

پروردگارا من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت، از توان من خارج است! ...

 

من همین امشب به آستان تو بر می گردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی! این سینه ی خشک به درد من نمی خورد! من پستان لازم دارم ... یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه ی جوانان هوسران این دوران باشد ... جوانانی که عظمت عشق را به رغم صفای دل در برجستگی پستانها جستجو می کنند!

 

من موی سرکش و پریشان می خواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم! این فکر عمیق به درد من نمی خورد. به چه دردم می خورد؟ ... من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره به خاطر هوسی موهوم دل به هر کس و ناکس ببیازم!...

 

پروردگارا! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... واین گناه من نیست ... مرا به خاطر گناهی که ندارم ببخش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 5:16  توسط doktormoremo  | 

مطالب قدیمی‌تر